شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷ ه‍.ش.

من و مامانم و خاله میترا....

سلام من آريا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. يه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و يه خاله که3 سال از مامانم کوچيکتره. اسمش ميتراس و بچه دارهم نمی شه. خاله ميترا همه کاراشو با مامانم انجام ميداد از خريد گرفته تا .... خاله ميترا و مامانم خيلي با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا مي شنيدم که از سکس به هم صحبت ميکنن که ديشب چه جوری سکس کردن يا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاين حرفا...... اينم بگم که خاله ميترا هيکل سکسی داره بدن جا افتاده سينه هاي گوشتی (سايز85) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چيزی که براي حشری کردن يه مرد لازمه. ماجرايي رو که ميخوام براتون تعريف کنم برميگرده به 2 سال پيش وهمش ازاونجايي شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم ميرفتم حموم. يعني ازبچگی اين جوري بوده و برام عادی بود. ولي مامان هنوزم فکر ميکرد من همون آريا کوچولوم و جلوم لخت لخت ميشد. راستش تو بچگی اصلا" از اين کار خوشم نميومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خيلی راحت شده بودم. هرسوالی که برام پيش ميومد می پرسيدم. اونم جواب مي داد. مثلا برام گفته بود که چه جوری به دنيا اومده بودم. يه بار بهش گفتم: مامان چرا اينقدر سينه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فاميل تک بود، تو بزرگي وسکسی بودن. اينو از نگاه هاي بچه های فاميل تا مردای فاميل ميشد فهميد.{سايز 95} خنديد وگفت: بزرگتر که شدی مي فهمی. وقتي زياد گير دادم گفت: اينا دلخوشی باباته. فهميدم که بابامم عاشقه سينه های مامانمه و فهميدم چرا بعضی وقتا موقع خواب مامان به بابا مي گفت شير نمي خوای؟ هميشه به بهونه ی شستن تن و بدن مامان ميتونستم به سينه هاش وکل بدنش دست بزنم وهميشه وقتي دست به کونش ميزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کونش خيلی تحريک ميشد. مامانم هيچی نمي گفت ولي وقتي زياده پر روی می کردم ميگفت: ديگه داری شيطونی می کني ها! چون دودولم گنده ميشد واونم می فهميد ولی اينا باعث نمی شد که ديگه با مامان نيام حموم. مي گفت: عيبي نداره عادي ميشه. تو اين سن همه همين جورين (نديد بديد) بهم چيزي نمي گفت فقط مي خنديد. يه باربهش گفتم: چرا ميخندی؟ گفت آخه با اين سنت چيزي از بابات کم نداری. نمي دونم همسن بابات بشی چي ازآب در مي يای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کيرم رفت لاي پاش وسينه هاش رو فشار ميداد تو صورتم وهمش قربون صدقم ميرفت. اولين باری هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه هميشه مامانم موهای کيرمو برام ميزد و منم برای مامانم اين کارو ميکردم. يعني موهای کسشو براش ميزدم مامانم خودش اين جوری مي خواست. از اين کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با يه دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش مي زدم. می فهميدم که از اين کار من لذت می بره ولي به روش نمياورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو مي ماليدم رو کسش اونم چشماشو مي بست و حال می کرد. يه بارکه داشت موهايی کيرمو ميزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کيرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولی اينقدر کيرمو اينور اونور کرد تا آبم ريخت تو دستش. من نمي دونستم چي شده. از مامان پرسيدم. اونم گفت :هيچي عزيزم ديگه مرد شدی. بعد کيرمو گرفت و بوسيد. بعد از اون روز رومون بيشتر به هم باز شد چون ديگه همش باهام شوخی مي کرد و با کيرم ور ميرفت يا کونشو ميماليد به کيرم. جوری که مثلا اتفاقي بوده. وقتي هم که خيلي حشری مي شدم ميگفت: راحت باش. اگه مي خوای جق بزن. مي گفت :کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی من چون عاشق سينه هاش بودم هميشه يه دستم روی سينه هاش بود و جق می زدم. يه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوری که سرش سمت کيرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خيلی آروم و حرفه ای اين کارو ميکرد. منم با کونش بازی ميکردم تا آبم اومد. بهترين جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمي شد!!!!!. فکر کنم همه اين چيزا رو برای خاله ميترا هم تعريف کرده بود و گفته بود که چه کير مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم يه جور ديگه نگاهم مي کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. ديگه خودشو انقد جلوی من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی ميکرديم جلوم خم ميشد تا سينه هاش معلوم بشه يا می نشست روی پام و...
يه روز خاله ميترا و مامان رفته بودن خريد. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: ميرم يه دوش بگيرم. مامانمم گفت: منم خيلی عرق کردم بايد يه دوش بگيرم. برو منم ميام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله ميترا گفت: منم ميام! من خيلي جا خوردم. مامانمم گفت :لازم نکرده. تو صبر مي کنی بعد از ما ميری. خاله هم راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بيراه می گفتم که جلوی خاله ميترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زير دوش بودم که يه دفعه مامان اومد تو. مثل هميشه لخت لخت. همين جوری که داشت ميومد جلو سينه هاش تکون می خورد. منم که مثل هميشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زير دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسيدمش. با لحنی بيحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما می ميرم. نچسب به من. منو ميگی! کلی ضدحال خورده بودم. کيرم داشت ديگه مي خوابيد که يه دفعه ديدم خاله ميترا با شورت و کرست مشکي که سفيدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری نديده بودم کلی کف کردم و دوباره کيرم مثل سنگ شد. مامانم ديگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدي؟ خاله ميترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم مي مردم. ولی معلوم بود که داره دروغ ميگه چون همش نگاهش به کير من بود. منم که يادم رفته بود لخت لخت با کير شق شده جلو خالم وايسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست ديد ميزدم. خلاصه خاله ميتراهم خودشو جا کرد. مامانم ديگه چيزی نگفت. خاله ميترا تا اومد کنار من بهم گفت: اين چيه ديگه شيطون؟ داشتين چی کار مي کردين؟ مامان گفت: خفه شو ميترا! اين عادتشه. هميشه همين جوريه تو حموم. خاله ميتراهم خنديد و گفت: چه عادت خوبي. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولی من ققط تو نخ سينه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های الکی خودشو می ماليد به من و به کيرم دست ميزد. منم اولش خجالت مي کشيدم ولی خوشم ميومد. مامان گفت: ميترا بچه ی منو اذيت نکن.خاله هم گفت: کاريش ندارم که توام. من که ديگه داشتم ميمردم از شق درد. وقتی خالم ديد دارم بد جوری نگاش ميکنم به شوخي گفت: مي خوای اينارم در بيارم راحت باشي؟ منم با پررويی گفتم: اگه اين کارو بکنی که خيلی خوب ميشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چيو؟ خالم گفت :بند کرستو ديگه. مگه نمي خوای ببينی؟ وای من عاشق اين کار بودم. هر وقت تو فيلم سوپر اين صحنه رو ميديدم 100 ميزدم عقب و دوباره مي ديدم. بعد خالم برگشت و گفت: بيا ببين چطوره. منم گفتم: عاليه. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با اين حرفم خالم شاکی شد ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سينه هاشو فشار داد تو صورتم. می دونست من عاشق اين حرکتم وهمش قربون صدقم ميرفت. خاله ميترا که ديد اينجوريه خواست برگه برنده رو کنه. ديدم خم شد و شورتشو در آورد. واي ديگه نمي شد رو اين کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت مي ماليد به من. منم ديگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سينه هاشو گرفتم. خاله ميترا هم يه آه کشيد. معلوم بود اونم خيلي حشريه. همش کونشو مي دادطرف من.... منم که ديگه پر رو شده بودم وحشری اصلا" يادم نبود مامانم داره منو نگاه مي کنه. آخه صداش در نميومد. بعد خالم خوابيد کف حموم و گفت: بيا بخواب رو من. منم يه نگاه به مامانم کردم. ( يعني اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اينم خالته. غريبه که نيست. عيبی نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سينه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها مي خوردم تا اونجا که مي تونستم سينه هاشو ميکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ مي کرد و همش ميگفت :بخور... فشارش بده.... نوکشو گاز بگير... بعد کيرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت: بکن تو. ولي لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از اين که حرفش تموم بشه من کيرمو تا جايی که مي تونستم کردم تو. وای چه کسي! اولين بار بود مزه ی کس کردن رو مي چشيدم. هيچي نمي فهميدم. فقط وحشيانه تلمبه ميزدم. خالمم می گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن.منی که هميشه تا دستم به کيرم مي خورد می خواست آبم بياد نمی دونم چي شده بود اصلا" انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه ميزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم ديدم مامانم داره با خودش ور ميره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله ميترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو ديوار و خم شد گفت: زود باش ديگه شروع کن مردم. از اينکه يه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس نديده التماس ميکرد حال ميکردم. بعد دوباره کيرمو با يه تف جانانه کردم تو کسش. حالا ديگه من سرپا بودم و راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جيغ ميزد که انگار داره پاره ميشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون ديگه ارضا شده بود و اومده بود پيش ما. تو همين حال و هوا بودم که احساس کردم که يه چيزی مثل سيل مي خواد از کيرم بزنه بيرون. ديگه فرصت نشد به خالم بگم. يه آه بلند کشيدم و تمام آبمو ريختم تو کس خاله ميترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت می مرد. داد ميزد: وای سوختم... چقد داغه... آتيشم زدی... بريز همشو. بريز تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم.... مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو می ماليد به من. بعد خاله ميترا برگشت و کيرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه ديگه. پاشين بريم. الان منصور(بابامه) مياد. مارواينجوری ببينه اصلا" خوب نيست. بعدشم همگی يه دوش گرفتيم و رفتيم بيرون. خاله ميترا به مامانم مي گفت: من اگه همچين پسری داشتم ديگه شوهرلازم نداشتم. من که تا يک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خيلی حال کرده بودم.بعدازاون جريان مامان همش به من مي گفت: ديگه اين کارو با خاله ميترا نکن. يه وقت آبرو ريزی ميشه. به خاله ميتراهم ميگفت: که با آريا کاری نداشته باش ولی خاله ميترا دست بردار نبود. فکر کنم خيلی بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف ميزد و باهام شوخی ميکرد. يه بار يادمه وقتی ما خونشون بوديم توی آشپزخونه گير داد که بايد کيرتو ببينم و می گفت :واقعا بايد به بابات احسنت گفت. بيبين چي ساخته! حالا ديگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزديکتر و سکسي تر شده. يعنی خودش فهميده بود که چه چيزی هميشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. يه جورايی به خاله ميترا حسودی ميکرد ولی روش نمی شد بگه. شايدم می ترسيد. نمی دونم؟!؟!؟!

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر